1) من و هم نسلانم فاصله مان روز به روز از نسل جدید بیشتر می شود، فکر می کنید این روزها یکی از معضلات سر کلاس یکی از دوستانم که در واحد خواهران درس می دهد؛ چیست؟
بسیاری از دانشجوها زیر موهایشان از پرتز استفاده می کنند که پف کند و پرپشت به نظر بیاد و با حال باشد و ..... و این باعث می شود عقب سری ها روی تخته دید نداشته باشند؛ شما خودت میزان پف کردگی را تجسم کن!
2) روز بعد از عاشورا بعد از مدتها وقتی پیدا کردم تا به آرایشگاه سر بزنم؛ موهایم آنقدر بلند شده بود که آرایشگر برای کوتاه کردنش مجبور شد روی زمین بنشیند؛ چیزی که برایم جالب بود تعداد دختران جوانی بود که برای درست کردن مویشان به آرایشگاه آمده بودند؛من اول متوجه اوضاع نبودم و با ناشیگری از یکیشان که موهایش به نظر من خیلی قشنگ شده بود پرسیدم: عروسی دعوت هستید؟
طرف اصلا جوابم را نداد؛ خودم خود به خود متوجه شدم که خیلی خنگم!
نظرات ()بعد از عمری من امروز کلاس نداشتم و قرار بود جزوه یک درس مهم را اماده کنم؛
همین الان همکارم زنگ زد که حالش خوب نیست و من باید به جایش سر کلاس بروم!
بی کلاسی به من نیامده! با خودم فکر می کردم قرار است امروز چه آرامشی داشته باشم.
همه این حرفها به کنار..... جزوه رو بگو که چی کار کنم؟ رئیس بزرگ منو میکشه اگر به موقع آماده نشه!
نظرات ()
والله اگر معلمین نهضت سواد آموزی هم یک چنین مشکلاتی داشته باشند....
اگر من را ندید حلال کنید....
حدودا یک هفته پیش یکی از شاگردانم در وزراتخانه را که آقایی با حدود پنجاه سال سن است؛ در خیابان دیدم جلو آمد و سلام کرد و گفت که قبلا شاگردم بوده؛ اضافه کرد که جانباز است و در آستانه بازنشستگی این است که از من تقاضای مساعدت دارد؛ کمکش کنم تا این یک دوره باقی مانده را پاس کند تا راحت شود.
بهش قول مساعدت دادم و گفتم اگر دوباره شاگرد من بود کمکش می کنم؛ اگر هم نبود سفارشش را به همکارانم می کنم
امروز صبح همین آقا را در ساختمان آموزش دیدم؛ جلو آمد و یادآوری کرد که قول همکاری داده ام
گفتم "به روی چشم! منتها الان چه درسی دارید؟"
یک درسی را گفت که تا به امروز هیچ وقت من درس نداده ام به عبارت دیگر اجازه نداده اند که درس بدهم وگرنه جزوه این درس کار من است.
گفتم که " این درس را من درس نمی دهم"
اصرار کرد که " کاری نداره جاتون را به مدرس اصلی این درس عوض کنید؛ اون بره سر کلاس شما؛ و شما بیایید به ما درس بدهید"
گفتم که " اجازه چنین کاری ندارم به خصوص این که مدرس اصلی از آن قدیمی هاست و من نمی توانم روی حرفش حرف بزنم"
یکی دو جمله دیگر این چنینی بین ما رد و بدل شد؛ بعدش آقا چنین فرمودند
" دیدم که وقتی ماشین میاری کجا پارک می کنی؛ یک ده روز که پشت هم ماشینت پنچر بود؛ آدم میشی"
یکی از دوستانش از پشت سر دائم پیراهنش را می کشید که بسه! آخه این چه حرفهایی داری میزنی.
من تمام مدت این طور وانمود کردم که اون داره شوخی میکنه و لبخند می زدم؛ ولی....
انصافا حق بدهید وقتی می گویم نسل جدید مثل ماه هستند!
نظرات ()
عارضم به خدمتتان که.......
یادتان هست که گفته بودم؛ مدتی است دز یک وزارتخانه درس می دهم؟
الان شاگردانم از همه نوع قشری هستند که مشخصه بارزشان این است که به طور متوسط چهل سال سن دارند؛
قدیم ها وقتی اساتید دانشگاه دور هم جمع می شدند گله می کردند از بی سوادی و بی ادبی نسل جدید؛ اما با مسائلی که من این مدت دیده ام والله این نسل فعلی خیلی هم خوب است؛ از این پدر و مادر که بهتر از این بیرون نمی آید.
بخشی کوچکی از خاطرات این چند وقته من:
دو هفته پیش یک کلاس سه روز داشتم با کارکنان حراست؛ بخشی از این کارکنان را حراست جلوی درب تشکیل می دادند؛ من سه روز ار صبح تا بعد از ظهر به این آدمها درس دادم؛ از تک تکشان به صورت شفاهی درس پرسیدم؛ سر کلاس سعی می کردم به همه شان نگاه کنم و نگذارم که بخوابند. بگذریم!
دیروز یکی از دوستانم من را با یکی از خانمهای جدید الاستخدام آشنا کردم؛ خانم مربوطه تا اسم من را شنید با شگفتی گفت:" پس خانم "ن" شما هستید؟"
گفتم :" بله؛ چطور؟"
در جواب توضیح داد که چند وقتی است وقتی می خواهد وارد اداره شود؛ کارکنان حراست جلو در به پایش بلند می شوند و مشتاقانه می پرسند که :" خانم "ن" پس این نمره ما چی شد؟"
اون بنده خدا هم دائم انکار می کرده که به خدا من "ن" نیستم؛ اونها هم به مسخره بازی در می آورند و می گفتند:" خانم "ن" حالا دیگه هویتت رو هم انکار می کنی؟"
کار به جایی می رسند که بنده خدا مجبور می شود؛ کارت کارمندی اش را نشان بدهد.
این خانم که جلو در با من عوضی می گیرند؛ به زعم من هیچ شباهتی به من ندارد!
همکارم می گوید یک کمی اداهایش شبیه من است!!!!
بی انصاف نباشم تنها شباهتش به من این است که هم قد من است و پوستش هم اندازه من روشن بود.
خوب است این همکاران حراست در قسمت احراز هویت کار نمی کنند! وگرنه خدا عالم بود کی رو با کی عوضی می گرفتند.
نظرات ()خیلی ممنون از وبلاگی که درست کردید یه سوال داشتم میخواستم اگه زحمتی براتون نیست برام لیست موضوعاتی که در زمینه ی ریاضی پروژه انجام میشه رو برام بفرستید......خیلی ببخشید چون من مسوول انجمن تخصصی دانشکده مون هستم در این زمینه اطلاعاتی رو می خواستممن در دانشگاه امیر کبیر در س واقعا ممنون میشم اگه هر چه قدر زودتر بدید.
لطیفه ای که در بالا مشاهده می کنید؛ واقعا برای من ارسال شده! اگر قسمت کامنتهای پستی با عنوان "تولدم مبارک!" را بخوانید؛ می بینیدش.
منم سال یک دانشگاه از این سوتی های ملس که هر وقت یادم میفته عرق شرم رو پیشانیم می نشاند زیاد داشته ام
یادم هست ترم دو که بودم جبر یک برداشتم و رفتم پیش استاد تا یک طرح پژوهشی در مورد جبر مجرد و نظریه گروه ها بهم بده؛
دوستانی که ریاضی خوانده اند الان دارن قهقه می زنن!
دوستانی که ریاضی نخوانده اند را هم همین الان از خماری در میاورم....
جبر یک یکی از بی پدر و مادر ترین دروسی است که یک دانشجوی ریاضیات کاربردی پاس می کند؛ اغلب می گذارند برای ترمهای آخر. یک درسی است که همه اش بر اساس تصورات و اوهام است و هیچ شهود و ما به ازای خارجی ندارد و کلا در زمینه جبر سالهاست که هیچ دانشمندی دیگر مقاله ارائه نداده است؛ مشهور است به این که دیگر پرونده اش بسته شده و هر چه که باید در این زمینه کشف شده.....
ولی برای این که روی آن کامنت بالا را زمین نینداخته باشم....
الان در تمام دنیا پای ثابت تمام تحقیقات یک نفر ریاضی دان است؛ خیلی از مراکز علمی دنیا التماس می فرمایند که یک نفر راضی خوانده به گروه آنها ملحق شود. این تحقیقات گستره وسیعی اعم از موضوعات پزشکی (مثل تحقیق در مورد نحوه رشد سلول های سرطانی) یا روانشناسی تا حتی هنر و موسیقی را شامل می شود.
البته مستحضر هستید که ایران با تمام دنیا فرق می کند. زمینه های پژوهشی ریاضی در این کشور چیزی هایی این چنینی هستند:
- چگونه پروژه های ریاضی دانشجویان مهندسی را حل کنیم تا آنها دروسشان را پاس کنند
- نوشتن حل المسائل
- تدریس خصوصی
- ....
نظرات ()
دوران دانشجویی من خیلی شاد و پر تحرک بود؛ پر از انواع فعالیتهای علمی و فرهنگی.
وقتی استاد شدم و آن بالا جلوی تخته ایستادم؛ خیلی چیزها را می دیدم که خودم هرگز در آن وادی نرفته بودم؛ خط قرمزی بود که نشکسته بودم ولی در آن لحظه جلوی تخته احساس می کردم اشتباه کرده ام... به چه درد می خورد چیزی که من اسمش را گذاشته بودم پاک بودن در حالیکه تنها مانده بودم!
الان تلفنی بهم شد و اخباری از دانشجوهای قدیمم بهم رسید که سرم درد گرفت! صد رحمت به فارسی وان.
بد نیست آدم عاطفه هم داشته باشد؛ یا نه ببخشید..... درستش این است:
برای خودش ارزش قائل باشد.
هر جای دنیا باشم همین را به فرزندم یاد می دهم!
نظرات ()عروسی برادر استاد (ح) بود؛ نام استاد (ح) را در در این وبلاگ زیاد برده ام؛
سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم و چون خانه هایمان به هم نزدیک بود راه خانه تا دانشگاه را هم با هم می رفتیم؛ و البته فقط همین نیست از یک جایی به بعد آنچنان پایه یکدیگر شدیم در شیطنت که حد و مرز ندارد؛ کارشناسی ارشد را هم در یک دانشگاه بودیم و اینطوریست که الان ده سال است که دوستیم.
داشتم می گفتم... عروسی برادر استاد (ح) بود؛ من از رفتن به عروسی که هیچ کس نشناستم خیلی لذت می برم؛ اول این که به خاطر معلوم نبودن تعلقم به فامیل عروس یا داماد همه هوایم را دارند و از طرف دیگر هر چه قدر شیطنت کنم؛ ادا دربیاورم؛ سر به سر این و آن بگذارم و..... آخر سر عروسی را ترک می کنم و فقط همه خواهند گفت: اون کی بود؟ فامیل عروس بود یا داماد؟ و تا سالها بعد هر وقت عروس و داماد فیلمشان را ببینند یک بار دیگر این سوال را از هم خواهند پرسید؛ که اون ضایع کی بود؟
بگذریم..... رقصیدیم آنچنان که نباید؛ شیرینی میل نمودیم همچون گرسنگان! ادای این و آن را درآوردیم و غیبت نمودیم و بیشتر از فامیل درجه اول به عروس چسبیدیم و عکس بسیار گرفتیم؛... تا رسیدیم به شام.
که اصلا از همان اول هم به خاطر این قسمت در عروسی شرکت کردم؛ و همان طور که استحضار دارید کسی من را نمی شناسد بنابراین همراه با خود استاد (ح) هر کاری دلمان خواست انجام دادیم مانند:
مخلوط کردن پلو و ژله
شکستن جناغ
رویم نمیشود از میزان غذای میل شده حرفی بزنم
پرتاب کاهو
و در همین هنگام دخترکی لاغر به میز ما نزدیک شد و با خوشحالی گفت:
" وای سلام استاد! اصلا فکر نمی کردم که شما رو اینجا ببینم؛ فامیل عروس هستید یا داماد؟"
نظرات ()
دیشب نمی دانم چطور شد که اسم خودم را در گوگل جستجو کردم؛ نتایجی حاصل شد که تا الان در شک هستم
1- من توی این وبلاگ, اسمم را ننوشته ام که ناشناس باقی بمانم؛ یک وبلاگ دیگر هم دارم که مثلا خیلی خصوصی است؛ هر دوی این دوتا وبلاگ ها جزو نتایج اولیه جستجو بود
2- پایان نامه کارشناسی ارشدم هم جزو نتایج بود
3- چند تا مطلب طنز از من در سایت لوح منتشر شده؛ سایت های دیگری هم آنها را به نقل از لوح منتشر کرده بودند, تعدادی از سایت ها هم فقط از خودم نام برده بودند؛ بعضی هم اصلا به من و لوح هیچ اشاره ای نکرده بودند؛ یک جا هم که مطلب من را با نام یک نفر دیگر چاپ کرده بود!!!! ولی خود گوگل اینقدر شعور دارد که وقتی نام من جستجو میشود؛ مطالبی را که من نوشته ام را نشان دهد حتی اگر با نام فرد دیگری چاپ شده باشد
4- یک سایت هم پیدا کردم که کار دانشجوهای دانشگاه پیام نور بود همان شعبه ای که من توش درس می دادم؛ خوب طراحی شده بود و برای دانشجوها اطلاعات مفیدی داشت مثلا این که پروژه هایی که اساتید مختلف سر کلاس می دهند را از کجا می شود بی دردسر دانلود کرد؛ یک لینک نظر سنجی هم بود که پرسیده بود به نظر شما بهترین استاد دانشگاه پیام نور چه کسی است؟ چند تا اسم را گذاشته بود که دانشجوها نظر بدهند؛ نتیجه نظر سنجی برایم خیلی جالب بود؛ من اول شده بودم!!!!
ممنون بچه ها! خستگی ام در رفت؛ البته نه خستگی تدریس به شما... چون حقیقتش را بخواهید من دو روز در هفته در دانشگاه شما درس می دادم و آن دو روز روزهایی بود که استراحت می کردم. به عبارت دیگر کل هفته را درس میدادم بعد میامدم دانشگاه شما جهت استراحت!
خستگی تدریس های این چند وقته بیشتر مد نظرم بود؛ چشمتان روز بد نبیند؛ رسما تبدیل شده ام به معلم نهضت سواد آموزی!
در پست های آینده خاطراتش را خواهم نوشت که با من همدردی کنید!
نظرات ()یک کامنتی به دستم رسیده از یک دانشجوی دانشگاه تبریز مبنی بر این که درسهای ریاضی اش خیلی سخته و اون دیگه بریده! و از من کمک خواسته!
واالله چه عرض کنم؟ من خودم زخم خورده اساتید بی جهت سخت گیر هستم؛ یک جور درس می دادند یک جور دیگر امتحان می گرفتند نمره هایمان هم که معلوم نبود از کجا می آیند؛
همان ترم یک یادم هست تمام اساتید برای ورودی ما گربه را دم حجله کشتند؛ آن موقع ها دانشجوی ترم دو که شدم به نقد از وضعیت علمی و ملاک های سنجشی اساتید یک مقاله طنز نوشتم که نزدیک بود کارم را به کمیته انضباطی بکشاند...
این وضعیت ادامه پیدا کرد تا ترم چهار؛ رسیدیم به جایی که هم ورودی های من کم کم احساس می کردند موفق به کسب لیسانس نخواهند شد؛ دوستانی داشتم که در کل شاید بیست واحد هم پاس نکرده بودند؛ که همان پاس کرده هایشان هم از دروس اختیاری از دانشکده صنایع و معارف بود.
ما در ابتدای ترم پنج موقع انتخاب واحد جلو در آموزش تحصن کردیم و یک بیانیه بلند بالا نوشتیم.... که وضعیت علمی اساتید چنین است و چنان ( خدایی عجب پررو بودیم)
بد درس می دهند و یا گاهی اصلا درس نمی دهند ولی امتحانات وحشتناکی می گیرند با سوالاتی که ابدا معلوم نیست از کجا امده است ( این یکی بد جوری حق با ما بود)
و در خیلی از موارد خود اساتید هم قادر به حل آن مسائل نیستند ( این یکی هم حق با ما بود؛ یادم هست که سوال سه پایان ترم امتحان آمار و احتمال یک؛ مسئله باز دنیا از آب در آمد و هنوز گاهی در رویا می بینم که حلش کرده ام و مشهور شده ام)
خلاصه.... آن روز اول با دعوای شدید رئیس دانشکده با بچه ها شروع شد و با شوخی و کرکر خنده و یک مقدار دلخوری بین بچه ها تمام شد.... رئیس دانشکده ما ترسو تر از این حرفها بود؛ فشار ها کمی کمتر شد ولی .... باز هم سخت بود!!
چون ریاضی سخت است؛ پدر صاب بچه آدم در می آیند تا بفهمد اویلر که بوده و چه کرده؟
یا اون یکی کی بود؟ یک اجتماعی از بازه ها را رو پیدا کرده بود که تعداد اعضایش روی هم رفته شمارا می شد به قدرت خدا!...............آهان .........کانتور!
دانشجوی گرامی الان حال داری می کنی با این همه همدردی من؟
برو مسئله حل کن! به خصوص سوالات پایان ترم سالهای قبل رو! استادها هر چقدر منبع طرح سوال داشته باشن بازم مقدارش محدوده!
از سال بالایی های کار درستتون دعوت کنین براتون کلاس حل تمرین بذارن؛ به شرطی که الکی نیان افه بذارن و برن؛ درس دادن هم بلد باشن!
و یک چیز دیگه! شمارا شمارا به بند پ.... هر استادی قلق خودش را دارد ( منم قلق خاص خودم را دارم؛ اعتراف می کنم) که در بین توده دانشجوها لو رفته؛ حتما انها را از دانشجوهای بالاتر بپرس و رعایت کن!
دلم می خواست علمی هم کمکت کنم که با توجه به این که شما تبریز هستی و من تهران فکر می کنم ممکن نباشد
برات آرزوی موفقیت می کنم
نظرات ()در دانشگاه های مختلف این درس از روی منابع مختلفی تدریس می شود،
در دانشگاه من از روی کتاب انالیز حقیقی غلامحسین مصاحب!!!! درس داده می شد.
کسانی که این کتاب را دیده اند الان باید قیافه شان دیدنی باشد، چون که می دانند اول باید چهار واحد عربی پاس کرد تا بعد بتوان فهمید که آن خدابیامرز در کتابش چه نوشته است، تازگی شکل خود درس مبانی ریاضیات یک طرف، این کتاب ثقیل و قدیمی هم یک طرف!
اگر شما هم استادتان همین کتاب را معرفی کرده از او بخواهید منبعش را عوض کند، که این منبع بدجور سرکاریست، و مطمئن باشید در پایان ترم هیچ جوره نمیشود از آن سوال طرح کرد و در واقع منبع آزمون شما کتاب دیگری خواهد بود ( درست همان بلایی که سر خودم آمد)
کتاب بعدی که معروف است و اساتید بیشتر آن را معرفی می کنند، مبانی ریاضیات نوشته لین و لین است.
کتابیست که به زبان نسبتا ساده ای نوشته شده و در ضمن حق مطلب را ادا می کند. به طور مرسوم خیلی از دانشگاه ها منبع آزمون پایان ترم همین کتاب است. ؛)
و اما پیام نوری ها....
شماها اصولا کتابتان تدوین شده است؛ و همان مرجع اصلی پایان ترم شما خواهد بود. همین کتاب رابه دقت بخوانید، نمونه سوال هم ویژه شما پیام نوری ها در انقلاب موجود است، یک مغازه هم هست که سوالات پایان ترم سالهای گذشته را می فروشد که خیلی توصیه می کنم؛ به هر حال یک حقیقتی که هست این است که توی هر درسی یکسری از انواع سوالات همیشه تکرار می شوند.
اینها چیزهایی بود که به نظرم رسید که بگویم، سوال دیگری هم باشد در خدمتتان هستم.... نوشتن این دو تا پست من را بدجور برد به سال اول دانشگاه و خاطراتش!
دلم دوباره ریاضی خواست.
نظرات ()