من استاد هستم، ...خوشحال هستم

من یک استاد ریاضیات هستم، پستهایی که می خوانید اتفاقاتی است که واقعا در کلاسهای من رخ داده است.

مادر و پسر
- ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩
 

 

1)دوستان عزیز جدیدالورود! آش خوران عزیز!

این سوتی ها چیه آخه!

این ترم یک کلاس ریاضی عمومی 1 دارم با دانشجوهای ترم یکی! منبعی است بی نظیر! دهن که باز می کنند سوژه می سازند برای وبلاگ!

2) وسط درس بودم(همان کلاس جدید الورود ها) که خانمی پشت در کلاس این پا و ان پا می کرد که صدایم کند یا نه؛ آخر سر خودم از کلاس بیرون رفتم. ان خانم بعد از سلام و احوال پرسی بسیار گرم گفت

" پسر من دیروز قرار بوده عکس بیاره ولی یادش رفت؛ به من گفت بیارم ..... ولی من یادم رفت... من فردا براتون یک قطعه عکس میارم"

هر چی فکرمی کنم که چرا این خانم من رو با آموزش عوضی گرفته نمی فهمم جز این که پسر گلش فرق استاد و دفتر آموزش رو نمی دونه

 

 

پینوشت: الان اگر یکی از خوانندگان گرامی این وبلاگ- آقا یاسر- نظر بدهند قطعا یکی چیزی تو این مایه ها خواهد بود

سلام استاد

احتمالا می خواسته پسرش را به تو غالب کند

نگاهت را ازآسمان مگیر

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
متلک!
- ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

همه عزیزانی که در این 28 سال زندگی  ام، (ببخشید منظورم همان 14 بهاری است که دیده ام)، سر چهاراره، توی پیاده رو، بازار، وقت خرید و...به من متلک انداحته اید، با تمام وجود بخشیدمتان! شماها بی گناهید،

چند شب پیش نزدیکی های نصفه شب پدرم حالش خیلی بد شد، گلاب به رویتان به شدت خون بالا می آورد، خیلی ترسیدم و هول کردم. با برادرم فورا رساندیمش به اورژانس یک بیمارستان،

اورژانسی بود به غایت شلوغ و البته کثیف، آن نصفه شبی جای بهتر بود ولی همان لحظه که وارد شدیم 500هزار تومان وجه نقد خواست.

من یک عادت بدی دارم آن هم این است که پول هایم را توی بالشم نمی گذارم، اعتقاد دارم موجب کابوس می شود به خاطر همین عادت ناشایست مجبور شدیم برویم آن بیمارستان کذایی!

من را تصور کنید که با برادرم سراسیمه از سمتی به سمت دیگری می دویم، یکی مان پرونده درست می کند یکی دیگر قرص و دارو می گیرد، در عین حال التماس می کنیم که ای مسلمانها پدر من دوباره خون بالا آورد آخه چرا کسی بهش رسیدگی نمی کنه!

در همین حین جوانکی تصادف کرده را با برانکارد وارد اورژانس کردند،گذاشتندش کنار راهرو، خون از سر و صورتش جاری بود، سرش را باندپیچی کرده بودند و گردنش را آتل بسته بودند، حال و روز خوشی نداشت، همین آدم وقتی داشتم از کنار تختش می گذشتم چنان متلک آبداری به من انداخت که هنوز شکه ام.

دوستان عزیز من بخشیدمتان، تا حالا متوجه نبودم که متلک چه عنصر حیاتی ای در وجود شماست، راحت باشید، اگر تا الان اندکی عذاب وجدان داشتید، دیگر نداشته باشید، من شما را درک کردم و بخشیدم.

 

 

پشنوشت: پدرم امروز از بیمارستان مرخص شد، اما.... زود است برای نتیچه گیری، دعا کنید! ممنون!

 


 
comment نظرات ()
 
انتخابات
- ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤
 

 

 

خوب شد این این انتخابات هست و گرنه شما ها دیگر چه دلیلی برای پیچاندن کلاس داشتید؟

چند نفری از دانشجوهای دانشگاه پیام نور شماره موبایل من را دارند، روز معلم همگی من رو فراموش کردند اما الان بیا و تماشا کن، پشت هم برایم پیامک تبلیغاتی کاندیداهای مختلف را ارسال می کنند. البته مختلف که چه عرض کنم محوریت تبلیغات بیشتر یک نفر است.

چند روز پیش وقتی برای چندمین بار یک شعر که این روزها خیلی معرف شده، برایم ارسال شد جواب دادم

بر سر سفره خود نفت سخاوت داریم

بر سر شعر فقط چتر حمایت داریم

 

من به او رای دهم بهر امیدی، آری!

ما به جو گیر شدن - حادثه- عادت داریم

 

بچه جان بشین درست را بخوان!

 

پینوشت: گرامی باد یاد همه هم دانشگاه های سیاسی و نیمه سیاسی خودم! و همه حرفهای معقول و چرندیاتشان! چه اونی که روی سر در دانشگاه شعار نوشت، چه اونی که شبنامه پخش کرد

( اسم خودش را هم زیرش نوشت)

و چه اونی که با یک رتبه دو رقمی نتوانست به مقطع فوق لیسانس برود.


 
comment نظرات ()
 
تدریس خصوصی
- ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸
 

 

حقیقتش رو بخواهید، از تدریس دانشگاهی، آن هم از نوع حق التدریسی واقعا پول چندانی به دست نمیاد، پول درست و حسابی تو تدریس خصوصی است!

به خصوص تدریس دروس دانشگاهی، چون دست خیلی کمتر است، الان در زمینه کنکور و دبیرستان خیلی از بچه های فنی و مهندسی مشغول فعالیت هستند ولی ریاضیات دانشگاهی هنوز به طور کامل دست ما ریاضی هاست البته باز هم نه همه، چون به قدری وضعیت تدریس ریاضیات در دانشگاه های ما خراب است که یک نفر لیسانس ریاضی می گیرد ولی نمی داند سری فوریه چیست؟

باور نمی کنید؟ به راحتی قابل توجیه است، ما ریاضی ها، ریاضی مهندسی پاس نمی کنیم در حالیکه تمام رشته های فنی این درس را پاس می کنند. این مشتی بود نمونه خروار.... ما کوهی از دورس عجیب و غریب را پاس می کنیم اما بعد از فارغ التحصیلی فرق معادله موج و گرما را نمی دانیم. حالا اگر این وسط کسی باشد که خودش به این اشکالات واقف شود و درس بخواند، می تواند در تدریس دانشگاهی موفق تر باشد. چون بچه های فنی که اغلب ریاضیاتشان از پایه ایراد دارد، ریاضی ها هم که خدا زده پس کله شان!

پس تا اینجا چی شد؟.....تدریس خصوصی دورس دانشگاهی خیلی خوب است اما....

اگر با موسسه همکاری کنی، که دوباره صرف نمی کند. اگر هم وقتی خود دانشجو تقاضای تدریس دارد بپذیری که دیگر واویلا!!!! به طور خیلی زیاد منظورش این است که استاد من چقدر بدهم که خیلی بی دردسر مرا پاس کنی! من اوایل فکر می کردم که می شود خیلی رک منظور را رساند که برو بچه! عمرا اینجوری پاس بشی ولی باز هم اگر می خواهی من بهت درس بدم، باشه! حرفی نیست.

خدایی دانشجوها اکثرا منظورم را درست می فهمیدند بعد انتخاب می کردند که واقعا می خواهند من بهشان درس بدهم یا نه! اما باز هم این کار نشدنی بود چون کافی بود فقط یکی از همکارها بفهمد که تو به یک نفر خصوصی درس می دهی، به یکباره پچ پچ ها پشت سرت زیاد و زیاد تر می شد تا جایی که گوش خودت و مدیر گروه، با هم، کر شود.

من یک دوست صمیمی دارم به اسم ح (استاد ح) که از سال اول لیسانس تا آخر تحصیل با هم در یک دانشگاه بودیم و چون خانه هامان هم نزدیک هم است راه برگشت به خانه را هم همیشه با هم می رفتیم و بعد هم که هر دو شدیم استاد ریاضی، اما در دو دانشگاه متفاوت!

هر کس به من تقاضای تدریس می کند پاسش می دهم به استاد ح! و برعکس.

اینطوری بدون این که حرفی پشت سرمان دربیاد، داریم به زندگی ادامه می دهیم

همه این ها را گفتم تا پست بعدی را بگویم......

 


 
comment نظرات ()
 
اینجوری!
- ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
 

 

الهی هر کی ترانه اون شعر رو گفته به زمین گرم بخوره!

من موقع درس دادن یک تکیه کلامی دارم،

-" الان، چطور می تونیم از این نوع معادله مشتق ضمنی بگیریم، نگاه کنین اینجوری..."

یا

-" خب الان جواب به چه شکل به دست می یاد؟ ببینید... اینجوری..."

اخیرا کل کلاس در جواب خیلی با ناز می فرمایند

- " تو بهم می گی چه جوری؟ اینجوری؟ اینجوری؟"

 


 
comment نظرات ()
 
یک مشت دانشجوی کنجکاو (فضول)
- ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
 

 

یک حقیقتی وجود داره! بله!....

یک حقیقتی که تا حالا به روی خودم نیاورده بودم ولی می دانستم، یک بار یک واکنشی نشان دادم ولی بعد گفتم صبر کن ببین چه می شود....

اون حقیقت، دانشجوهای مکانیک! هستند. این سال اولی های فضول، که حدس می زنم هنوز که هنوز این وبلاگ را چک می کنند.

بچه ها مسئله ای نیست، به هر حال من خیلی وقت که می دونم شما دارین اینجا رو می خونید،من استقبال می کنم اگر شما خاطراتتان را از کلاسهای من برایم بفرستید تا من روی وب بگذارم منتها................

جنبه داشته باشید لطفا!!!!!

 

پینوشت: همه جوانب امر را چک کردم، سر کلاس نیستم، توی دفتر اساتید نیستم، در خیابان نیستم، سر نماز نیستم، کسی در اطرافم نیست.....خب! فرصت خوبی است برای گریه کردن!

همه چیز خیلی خوبه، پس من چرا دلم گرفته!

 


 
comment نظرات ()
 
هقتاد نفر
- ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

 

یک بار هفتاد نفر قبلی سر کلاس بودن و هفتاد نفر بعدی پشت در کلاس که بسته بود داشتن همدیگر رو هل میدادن و انواع مسخره بازیهای ممکن رو انجام میدادن، یکی خطاب به من فریاد میزد

-" میدونم اون تویی استاد، در رو باز کن!" من خنده ام رو قورت دادم.

یکی که داشت له می شد، داد زد –" مامان! بچه ات رو کشتن!" و بعد هم چند تا فحش آبدار!

با این که چند نفری کم کم داشت نیششان باز می شد، ولی هنوز ساکت بودند، که ناگهان یکی پشت در کلاس مثل کسایی که دور از جون همگی تان عزیزی را از دست داده باشند، شروع به شیون کرد، چنان گریه و زاری ای که فقط تو فیلم ها نظیرش هست، دیگه کلاس از کنترل خارج شد، من هم قاطی بقیه میخندیدم ولی عهد کردم که حسابی حال آن یکی کلاس را بگیرم، که دفعه آخرشان باشد این همه با نمک می شوند، از قضا در پست های بعدی خواهم نوشت که حال گیری بدی هم انجام دادم اما....

اخیرا متوجه شده ام که اون صدا زنگ موبایل اون دانشجو بوده!

 


 
comment نظرات ()
 
هیچ وقت نمی توانستم به چایی تو دفتر برسم!
- ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦
 

یادتون هست یک کلاسی داشتم که 3 متر عرض داشت با 15 متر طول که توش هفتاد نفر دانشجو هم بودند. وقتی کلاس تمام می شد در حین خروج هفتاد نفر قبلی، هفتاد نفر بعدی میخواستند وارد شوند، یعنی در یک لحظه 140 نفر باید از یک در رد می شدند، چاره اش این بود که کلاس قبلی را یک ربع زودتر تعطیل کنم که اگر این کار را میکردم درست سه روز و سه ساعت و سه دقیقه بعدش یک نامه روی میزم بود که ای دل غافل شما تعجیل در خروج از کلاس داشته ای!

 من هم چاره ای نداشتم و گاهی به زور تعریف کردن کل خاطرات زمان دانشجویی ام هم که شده، دانشجوها را 2 ساعت کامل سر کلاس نگه میداشتم، ولی موقع تعطیل شدن کلاس خود حراست هم میترسید! من که جایی پناه میگرفتم.

پیشنهاد میکنم حداقل یک خروج اضطراری برای اساتید تو اون کلاس تعبیه بشه! حالا شما این نکته را هم اضافه کنید که کل آن 140 نفر پسر هایی از نوع نره خر (ببخشید ها! شما باید می دید که چکار میکردن) هم هستن! که نمی فهمن وقتی کیفشون رو از دور پرت میکنن که روی یک صندلی برای خودشون جا بگیرن جلوی استاد یک کم زشته، یا وقتی دارن همدیگر رو هل میدن بهتره جلوی من از فحشهای لطیف تری نسبت به هم استفاده کنن! یا این که، من رو که با هندوانه پیوند نزدن که بتوانم بدون به خطر افتادن اسلام از لای دست و پای آقایان رد بشوم و بیرون بروم، بهتر است به مدت یکی دو ثانیه یک کم آن طرف تر بروند تا من هم به آن مایع حیات اساتید (چایی) در دفتر برسم.

پینوشت: من اخیرا متوجه شده ام، که فحش بلد نیستم، اگر می شود یک دوره کارورزی برای من بگذارید! لازم دارم!  


 
comment نظرات ()
 
تست کنکور ارشد
- ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳
 

من از آبان و آذر امسال تا الان بدون این که رژیم گرفته باشم، بیش از 10 کیلو لاغر شده ام، کدامیک از موارد زیر می تواند دلیل این واقعه تاریخی باشد؟

 

1)     عاشق شده ام!

2)     شپشک برنج دوست ندارم!

3)     با معاون آموزشی دانشگاه حرفم شده!

4)     از مهرماه تا حالا از پیام نور، و از اردیبهشت پارسال تا حالا از دانشگاه (ع) طلب دارم!

 

آفرین! آفرین! گزینه 1 درست بود، شما هم همچون مادرم موفق به کسب 100 امتیاز مثبت دیگر شدید.

من واقعا فکرش را هم نمیکردم، که شما خواننده فهیم این وبلاگ به گزینه درست اشاره کنید، شاعر می فرماید:

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست

همه در قافیه عشق مصیبت دارند

 


 
comment نظرات ()
 
یک نفر دیگر هم رفت
- ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

نیم ساعت پیش یکی از همکلاسی های دوره کارشناسی ام بهم زنگ زد، که از شنیدن صداش خیلی خوشحال شدم، گفت:

-"حامد یادت می یاد؟ دیشب مرد!"

 


 
comment نظرات ()